تبليغاتX
نامه های جودی ابت


نامه های جودی ابت

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:0 توسط جودی|

خدایا دوستت دارم.... وقتی منو که پرازگناهم میبینی وتحملم میکنی ....خدایادوستت دارم وقتی بدی می کنم وتوخوبی می کنی بهم...

چی دارم بگم جزاینکه شرمنده ام...خیلی....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:51 توسط جودی| |

بابا لنگ درازعزیزسلام

من وتوبه دردهمون روزگارکودکی می خوریم

دوست ندارم باافکاراحمقانه ای که حالا دارم طعم شیرین بچگی هامون روخراب کنم

دوست ندارم خودموبهت تحمیل کنم

کاش میشد کاش می تونستم تموم این حرفایی که توگلوم مثل یه بغض گنده ...مثل یه بارسنگین... بهت بگم...

امامنوکه می شناسی!!!!!!!!

من تورومی سپارم به همون سالها....

اصلا اونوقت ها تصورش هم نمی کردم که یه همچین روزی روببینم!!!!!!!

اصلا فکرنمیکردم یکی دیگه روجلوی همه به رخم بکشی....

آره ...اون دخترخوشبختیه..من چی هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟توراست میگی.

این همه فاصله بین ما-----------------

دیگه هیچ کاری ازم ساخته نیست .من مدتهاست که فلج شدم...مدتهاست که حتی اختیارخودموهم ندارم...

مدتهاست فهمیدم که خودم توچه شرایطی هستمو تو توی چه عالمی!!

خیلی بدبختم....

هیچی بدتراز خفقان نیست ...هیچی بدترازیه احساس پاک فراموش شده نیست..

من بهت ...من به همه ی تو که از من به سادگی عبور کرد ...علاقه داشتم

انگاربهم خبربدی داده باشن تمام این مدت توبهت وشک بودم

ولی حالا که به خودم اومدم نمیدونم باید با این همه درد چه کنم؟؟؟؟؟؟

خداحافظ بچگی....خداحافظ همبازی مهربون من....خداحافظ خاطره ی قشنگ من ازهمه ی زندگی....

خداحافظ

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:25 توسط جودی| |

بابالنگ درازعزیزسلام

یادم نمیره ...

چقدرآدم گاهی احمق میشه؟!!!!!!!

کافیه سکوت کنی تاصدای قلبتوبشنوی....اونه که احمق میشه..ساده میشه

وبعدش...بومب

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:11 توسط جودی| |

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:5 توسط جودی|

توبه یه آدم افسرده چه پیشنهادی میکنی؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:3 توسط جودی| |

بابالنگ درازعزیزسلام

تنهام وخسته...همین کافی نیست تاگریه کنم...

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:0 توسط جودی| |

غفلت بورزيد تا سرگشته بمانيد. بجوييد تا بيابيد! "

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:59 توسط جودی| |

نمیدونم بایددرمقابل شرایطی که ازش راضی نیستم چه عکس العملی نشون بدم ؟

نمیدونم اگه کسی دیگه جای من بودچی کارمی کرد؟

نه این که نخوام یاتلاشی نکنم.....ولی انگارافتادم تویه جزیره ای که دوروبرش فقط آب....

حس میکنم نفسم بالا نمیاد...

گاهی شک میکنم که این منم که تواین همه بدبیاریهای پشت هم اینطورسفت وسخت هستم!

یاداون فیلم ا فتادم که مرد هرروز صبح که بیدارمیشددقیقا اتفاقای روزقبل براش می افتاد

کابوسی که هرگزتمومی نداره...هرروزصبح عین روز قبل وتو ناتوان تر از همیشه......

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:19 توسط جودی| |

انگار چند روزیه که یه چیزی از تو قلبم کنده شده.....

به یه متخصص قلب نیاز مبرم داریم...

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:32 توسط جودی|


Design By : Night Skin